اوٌه
چقد گردوخاک نشسته اینجا همش سه ماهه گردگیریش نکردما!
فک نکنید دانشجو شدم سرم شخلوغه ها نه اخه دانشگاه ما پیام نوره یعنی همیشه استراحت به جز جمعه (همه بهم میگن حسنی)
امتحانا هم که داره شرو میشه
حالا که دارم خوب فک میکنم یادم میاد که این وب رو موقع کنکور درست کردم این خاصیت امتحاناس که هر وقت شروع میشن من میام سراغ وبلاگ برای اینکه یکم نفس بکشم هر چند مصنوعی!
راستی دانشجو که میشه ادم خواه ناخواه پاش به سیاست هم باز میشه...
حتی اگه دانشگاه پیام نور باشه!
یه چیز جالب دانشگاه ما فقط انجمن اسلامی داره!
رو برد دانشگاه هم پره از فحش و ناسزا (و سزا) به دولت
شما ها چی با دولت موافقید یا نه نظرتونو برام بنویسید.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:53  توسط کتی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:13  توسط کتی
|
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:48  توسط کتی
|
ساعت ۱۱وارد اصفهان شدیم ترافیک شدید
رفتیم میدون نقش جهان ولی چون جای پارک نبود مجبور شدیم بریم نهار بخوریم
وقتی دوباره رفتیم نقش جهان ساعت ۱۴
دیگه جا برای پارک هست از اتوموبیل پیاده میشیم و به یاد دوره ی قازان خان یکم درشکه سوار میشیم
بعد هم پیاده روی دور میدون ...
محل بعدی پل خواجو
عوامل خارجی باعث شد نتونیم زیاد از این محل تاریخی فیض ببریم تا اینکه به شخصه مجبور شدم برم و تنهایی اونجارو بازدید کنم و البته فیلمبرداری.
سی وسه پل
اینم یه پل روی یه دریاچه شبیه به پل خواجو توی دفترم نوشتم اگه خواستید برید فقط یکیشو انتخاب کنید چون هیچ فرقی نداره
در این محل زیبا بسیار مستفیض شدیم و خرسند پس از تناول چای و قایق سواری و غروب سی و سه پل اومدیم که سوار اتوموبیل بشیم با قبض جریمه ۱۳۰۰۰ تومنی برخورد کردیم پارک ممنوع!
سفر ما به اصفهان در همینجا تموم شد و ادامه سفردر گلپایگان مارو وارد مرحله جدیدی کرد.
پایان
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:30  توسط کتی
|
سلام
یه چن وقته که ننوشتم رفته بودیم اصفهان
کلی سفرنامه نوشتم اگه وقت شد اینجا می نویسم ولی کلیخورد تو ذوقم اخه من فک کردم اصفهان عجب شهر هنری باید باشه دانشگاهه اونجا رو انتخاب کردم ولی یه شهری از تهران شلوغتر و الوده تر و بدتر از تهران
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 20:33  توسط کتی
|
قبول شدم
رتبه۴۰۰۰
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:29  توسط کتی
|
هنگام ازدواج بيشتر با گوشهايت مشورت كن تا با چشمهايت.
(ضرب المثل آلماني)
مردي كه به خاطر «پول» زن مي گيرد، به نوكري مي رود.
(ضرب المثل فرانسوي)
لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست.
(ضرب المثل چيني)
دوام ازدواج يک قسمتش روي محبت است و نه قسمتش روي گذشت از خطا.
(ضرب المثل اسكاتلندي)
زني سعادتمند است كه مطيع «شوهر» باشد.
(ضرب المثل يوناني)
ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد.
(ضربالمثل سانسكريت)
زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصهي نقد و موجود تبديل مي كند.
(ضرب المثل آلماني)
زن عاقل با داماد «بي پول» خوب مي سازد.
(ضرب المثل انگليسي)
هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند.
(ضرب المثل اسكاتلندي)
زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است.
(ضرب المثل انگليسي)
در موقع خريد پارچه، حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج دربارهي مادر عروس تحقيق كن.
(ضرب المثل آذربايجاني)
تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن.
(ضرب المثل چيني)
براي يافتن زن مي ارزد كه يک كفش بيشتر پاره كني.
(ضرب المثل چيني)
ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب ميشود و گاهي هم بسيار بد.
(ضرب المثل اسپانيايي)
ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است.
(ضرب المثل فرانسوي
جالببود!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:19  توسط کتی
|
سلام
بگم واسه چی این همه مدت نبودم اخه تلفونمون سوخته بود!
ا
تلفن جدیدمون سه شاخه بود نمی خورد به اتاقم!!!
دلم تنگ شده بودااااا
گفتم الان حذفش کردن
برنامه من این جن وقته :
صبح پا میشی میری کلاس میای ناهار میخوری دوباره میری کلاس میای خونه مشقاتو مینویسی شب میشه نرگس میبینی بد می خوابی
فعلا دیگه حرفم نمیاد تا بعد....
از همه معذرت این چن وقته بهیشکی سر نزدم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 17:55  توسط کتی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 21:27  توسط کتی
|
اين چن وقته داشتم ميمردم از بس حرفامو ننوشتم منتظر بودم اين كنكور تموم شه ...

ديشب كلي ساعتوموبايلو هر چي دم دستمون بود كوك كرديم كه صبح خواب نمونم اخرشم ساعت 5/30 خواهرم اومد گفت پاشو مگه تو كنكور نداري!

...صداي هيچ كدوم رو هم نشنيده بودم به اين مي گن اضطراب براي كنكور!

خلاصه اينكه ساعت 6/30 توي حوزه بودم دانشگاه علامه
راستي در مورد اين حوزه سوال املاي كنكور بود با ضاد نوشته بودن!

سر جلسه اصلا حسش نبود سوالارو جواب بدم

هي مي گفتم بچه كنكور سراسريه يه كم تلاش كن انگار نه انگار
فك كردم من تنها كسيم كه همچين حسي داشتم وقتي رفتم بيرون همه بچه ها همينو مي گفتن!

وقتي اومدم تا ساعت 5 خوابيدم بعدم رفتم كلاس (خطاطي)
الان احساس مي كنم قشر خاكستري مغزم درد مي كنه!

بالاخره تابستون منم شرو شد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 20:30  توسط کتی
|
قرار بود تا 11 اپ نكنم ولي اين يه اپ اضطراريه به خاطر يه روز بزرگ
روز تولد دوشيزه
كتي

ديروز از يه دوست يه كتاب هديه گرفتم ديشب ساعت 12 كه دورم خلوت شد نشستم خوندمش قطرش زياد نبود شايد 30 صفحه وقتي به نيمه كتاب رسيدم حالم عوض شد احساس كردم دلم گريه داره نشستم و زار زار گريه كردم 
خيلي وقت بود كه اونطوري گريه نكرده بودم فك كنم اخرين بار تو مشهد اينطوري شدم
شايد دلت بخواد بدوني اون چه كتابي بود به خاطر همين يه قسمتيشو اينجا مي نويسم:
در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي به نام انقلاب اسلامي و به نام انسان نوشته شده است. اين فصل از جنس بهار است ولي به رنگ سرخ نوشته شده است و خزاني به دنبال ندارد. اين فصل داستان تجديد عهد انسان در روزهاي پاياني تاريخ است و براي همين با خون و اشك نوشته شده است خوني كه يك روز در اين سرزمين ريخته شد و اشكي كه روزي در وداع گوشه ي چادري پنهان شد و روزي ديگر بر سر مزاري به خاك فرو شد و امروز بازهم جاري مي شود تا يك بار ديگر گرد و غبار ناگزير زمان را از چهره ي سرداران روزهاي انتظار بشويد
در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي نوشته شده است كه سخت عاشقانه است.
نيمه پنهان ماه
ديروز روز شهادت حضرت فاطمه بود و من به عنوان كادوي تولد ازش خواستم كه منو عادم كنه !
شايد دعام براورده شده...


+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 19:5  توسط کتی
|
در مورد اون دختر داستان دنباله دار بود
براي افزايش جذابيت بقيه داستانشو اينجا نوشتم..
اون دختر ديگه مي خواس دختر خوبي بشه به خاطر همينم پا شد اون كتابارو گذاشت توي كارتون بعد اتاقشو مرتب كرد و به خودش قول داد كه اين چند روزه درساشو بخونه(من كه نبودم!)
اين اخرين اپ من بود تا 11 تير برام 2عا كنيد اگه دانشگاه قبول شم برا همتون شوكولات مي خرم(هزار وعده ي كتي يكي وفا نكند!)
شعراي قشنگ شما كه برام نوشته بوديد براي تشكر اينجا نوشتمشون:
اغا حسام:هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند؟
بشکست دلم کسی صدایش نشنید
آری دل مرد بی صدا میشکند
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن...
احمد اغا: پای سروی جویباری زاری از حد برده بود های های گریه در پای توام امد به یاد
اغا مرتضی: نقش کردم رخ تو در دیوار دل خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند
...خدا کنه درست نوشته باشمش
پت: من فقط با یک نیم نگاه
به اوج آسمان خواهم رفت
و برایت سبدی ستاره خواهم چید...!
شیرین عزیز: رویش عشق سر اغاز کتاب من و توست گوش کن
این صدای دل یک بلبل است
در تمنای گلی
که به او میگوید
تا ابد
لحظه به لحظه
دل من
با همه هستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد
عاشق تر عشق: عقل گفت: که دل منزل و ماوای من است
عشق خندید که یا جای تو یا جای من است
اغا سورنا: دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
عهد کردم که دگر می نخورم
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
خانم کوچولو: یادمان باشد اگر خاطرمان آزرده ست...
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم..."
كتي خانم:اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي!
راستي امروز روز منه بهم تبريك بگيد.

يه خبرم براي كنكوريا:
بدينوسيله به اطلاع داوطلبان گرامي متقاضي ثبتنام و شركت در آزمون سراسري سال 1385 ميرساند كه آزمون داوطلبان هر يك از گروههاي آزمايشي پنجگانه آزمون سراسري سال 1385 براساس برنامه زماني پيشبيني شده در صبح و بعد از ظهر روزهاي جمعه 9/4/85 و شنبه 10/4/1385 و همچنين صبح يكشنبه 11/4/85 به شرح بندهاي 1 تا 5 ذيل در حوزههاي امتحاني سراسر كشور و در يك مرحله برگزار ميشود و داوطلبان هر گروه آزمايشي در يك جلسه به سؤالات عمومي و اختصاصي مربوط پاسخ خواهند داد.
1- صبح جمعه 9/4/85 آزمون عمومي و اختصاصي داوطلبان گروه آزمايشي علوم رياضي و فني.
2- عصر جمعه 9/4/85 آزمون عمومي و اختصاصي داوطلبان گروه آزمايشي هنر.
3- صبح شنبه 10/4/85 آزمون عمومي و اختصاصي داوطلبان گروه آزمايشي علوم تجربي.
4- عصر شنبه 10/4/85 آزمون عمومي و اختصاصي داوطلبان گروه آزمايشي زبانهاي خارجي.
5- صبح يكشنبه 11/4/85 آزمون عمومي و اختصاصي داوطلبان گروه آزمايشي علوم انساني.
ضمناً به اطلاع ميرساند جلسات آزمون صبحها رأس ساعت
30/7 (هفت و سي دقيقه صبح) و جلسات آزمون بعد از ظهرها ساعت 30/15 (سه و سي دقيقه بعد از ظهر) آغاز ميشود و درهاي ورود به جلسات امتحاني در صبح روزهاي امتحان، ساعت 30/6 (شش و سي دقيقه) و در بعد از ظهر ساعت 30/14 (دو و سي دقيقه) بسته خواهد شد. لذا داوطلبان بايد قبل از بسته شدن درهاي ورودي در محل حوزه امتحاني حاضر باشند.
نكته :داوطلبان براي ورود به جلسه آزمون علاوه بر كارت ورودي منحصراً بايد چند مداد سياه نرم پررنگ، مداد پاككن، مدادتراش، سنجاق و شناسنامه عكسدار يا كارت شناسايي عكسدار معتبر همراه داشته باشند و از آوردن وسايل اضافي مانند كيفدستي، ساكدستي، كتاب، جزوه، ماشينحساب، تلفن همراه، پيجر و غيره ... اكيداً خودداري نمايند؛ در غير اين صورت به عنوان متخلف تلقي و برابر آييننامه تقلب و تخلف كه در اطلاعيه توزيع كارت منتشر خواهد شد، با آنان رفتار خواهد شد 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 15:36  توسط کتی
|

يه اتاق به هم ريخته...
دورديف كتاب چيده شده كنار د يوار.. .
يه كارتون خالي كه افتاده يه گوشه...
يه قفسه پر از كتاب دست نخورده ...
چند تا ورق مچاله شده رو زمين...
يه تقويم كه 17 روز مونده تا كنكورو نشون ميده...
يه ساعت كه عقربه هاش تا حالا هزار بار اين مسيرو رفتن...
يه عقربه كه تن تن دور خودش ميچرخه...
يه كامپيوتر كه چراغش چشمك ميزنه..
عكس ماه كه افتاده روي شيشه...
يه دختر كه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:5  توسط کتی
|

گويند كه واعظي سخنور
برمجلس وعظ سايه گستر
از دفتر عشق نكته ميراند
و افسانه ي عاشقي همي خواند
خر گم شده اي بر او گذر كرد
وز گم شده ي خودش خبر كرد
زد بانگ كه كيست حاضر امروز
كز عشق نبوده خاطر افروز
ني محنت عشق ديده هرگز
ني جور بتان كشيده هرگز
برخاست زجاي ساده مردي
هرگز ز دلش نزاده دردي
كان كس منم اي ستوده ي دهر
كز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گم شده را بخواند كاي يار
اينك خر تو بيار افسار!!!
(ليلي و مجنون)
جامي
قشنگترین بیت شعری رو که تا حالا شنیدید برای من بنویسید ممنون
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:28  توسط کتی
|
زندگي به من آموخت که براي پيدا کردن مسيرم نبايد به اميد دستگيري ديگران باشم، بايد خودم آنقدر زمين بخورم و بلند شوم تا راه را بيابم!
آموختم که عشق واقعي در طول زمان و مکان از دل بيرون نميرود. اگر کسي ميتواند عشقش را کنار بگذارد بايد بداند که آن هوسي بيش نبوده است. عشق واقعي شعله اي است که هرگز خاموش نميشود
آموختم که نباید لگام زندگیم را به دست دیگران بدهم... من باید خودم تعیین کنم که به کدام سمت باید حرکت کنم، حتی اگر اشتباه بروم، راهی که با انتخاب خود می روم تجربه های قشنگی دارد
آموختم که: چیزی را که قبلاً بهم ثابت شده، دوباره آزمایش نکنم. اگر هزار بار از یک راه رفتم و زمین خوردم، منتظر نباشم که آن راه درست شود، باید مسیر زندگیم را تغییر دهم.
آموختم که براي اينکه در آشفته بازار زندگي و در رابطههايم با مردم، شکست نخورم؛ هميشه به فکر نفع خودم باشم؛ حتي اگر مجبور باشم به خاطر آن حق را پايمال کنم!!!!!
آموختم که براي گفتن حرفهاي دلم بايد به پيروي از مولايم به چاه تکيه کنم. چون حرفي که به ديگران گفته شود سه پيامد به دنبال دارد: يا سرزنش و تمسخر دارد، يا حسادت، يا اينکه چند روز بعد دهان به دهان ميچرخد.
آموختم اگر خواهان موفقيت در زندگي هستم، دروغ بگويم! به کسي اعتماد نکنم و تابع اين قانون باشم که يا بکشم يا کشته شوم... يا له کنم يا له شوم!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:51  توسط کتی
|
عشق يعني ۳ ثانيه نگاه، ۳ دقيقه لبخند، ۳ ساعت صفا، ۳ روز آشنايي، ۳ هفته وفاداري، ۳ ماه بيقراري، ۳ سال انتظار، ۳۰ سال پشيماني...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 8:36  توسط کتی
|
عشق واژه اي است از جنس نور که با دستي از جنس نور، بر صفحه اي از جنس نور نوشته مي شود.
عشق همانند مرگ همه چيز را دگرگون مي کند.
«جبران خليل جبران» 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 8:32  توسط کتی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 6:56  توسط کتی
|
بادبادک به هوا رفت و ...قرقره از غصه لاغر شد.
مامان قرار بود امروز برگرده زنگ زده گفته تا جمعه نمیاد این بادبادکه مامانه که از وقتی رفته من هی دارم لاغر تر میشم (سو تقضیه ) گرفتم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:1  توسط کتی
|
روی قبرم بنویسید:
او عاشق یک گام بالاتر بود.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 22:20  توسط کتی
|